نوروز روزي است كه خداوند (در عالم ذر ) از
انسانها پيمان گرفت كه
بندگي و عبوديت او را گردن گذارند و به پيامبرانش
ايمان آورنــد و
دستورهاي آنان را بپذيرند. آن نخـستين روزي اسـت
كـه خورشـيد
بتـابيد و بادهاي بـار دهنده وزيدن گرفت و گل و
گياهان روي زمين
روييدن گرفت.
آن روزي است كه فرشته وحي بر پيامبر اسلام (ص)
نـازل شـد.
آن روزي است كه ابراهيم خليل بت ها را در هم
شكـست و تخت
فرعون زمـان خود را لرزانيد.
روزي است كه امـام علي (ع) بتهاي درون خانه كعبه
را به زير افكـند
و نابود كرد.
آن روزي است كه كـشتي نــوح پس از طوفان بر كوه
جودي (آرارات
فعلي) قـرار گــرفت.

راستی اگر نوروز در کار نبود همدیگر را سالی یک
بار هم
نمی دیدیم...!!!!؟؟؟
از اول فروردین تا ۳۱ خرداد بهار فقط این ۹۳ روز
نیست...!!!
ای خالق بهار ما را هم بهاری کن شاید لیاقتش را
داشته باشیم....!!
بهار می آید و می رود و فقط" دل بهاری "است که تا
ابد می ماند...!!
باور کن من اصلا خسیس نیستم و امسال عید بهار را
با تمام زیبا یی
هایش به تو هدیه می کنم...

زیاده عر ضی نیست...!!
فقط همین رو می گم که امیدوارم این بهار آخرین
۷سینی رو ببینه که من
و تو در اون کنار یکدیگر سر
سفره اش ننشسته باشیم
دلم می گه : من و تو یکسال دیگر کنار هم خواهیم
بود
اون وقته که نوروز برای ما نوروز میشه...!!
در زمان سال تحویل یک دستم رو به آسمان است و با
دست دیگرم
دستهای تو را می فشارم...!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 15:46  توسط تنهام نذار
|
و تو رفتی تنها
آخر قصه ی ما اینجا بود
خداحافظ همان کلامی بود
که تو در پشت خنده ها کشتی
( و در آن لحظه هیچ حرفی نیست )
نازنینم خداحافظ
پشت سر هیچ نگاهی به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهایی
مثل یک برگ زیر پای بی تفاوتی است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنینم خداحافظ
تو خودت شاخه ای از فاصله را هدیه ام آوردی
تو خودت خواستی که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهیم
و من میان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنینم خدافظ
بعد از تو نه سوی دگری خواهم رفت
که ببخشایمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستی به کسی خواهم داد
اگر از سمت سادگی به سوی من آیی
( به من آموختی که به دنیا باید
با غریبان آمیخت ، از غریبان آموخت )
نازنینم خداحافظ
ببخش من را گر بی بهانه ای تو را به سوی خود خواندم
آن زمانی که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشیدم
همه حرفی تازه بودند و
من فقط خندیدم
ببخش من را گر هرچه که می آمد با من ، گفتم ...
نازنینم خداحافظ
من تو را می بخشم
اگر باور نکردی آنچه با من بود
اگر حتی ندیدی قطره ای را که برای تو بروی گونه ی تنهایی ام خشکید
یا حتی نفهمیدی چگونه دوستت داشتم ...
نازنینم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشی از تو
پیش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هیچ جایی نیستت در کنج تنهایی من
هرگز نخواهم گفت دیگر نگاهی نیست
آهی نیست
یا از یاد خواهم برد آن حرفی که بر قلبم تو حک کردی ...
نازنینم خداحافظ
یاد آن روز بخیر که به تو می گفتم
(( خداحافظ ولی مردانه باید گفت تاپیوند و ریشه هست پا بر جا
و تا خورشید می تابد
و تا اینجاست دستی و دلی از مرگ بی پروا ...))
نازنینم خداحافظ
میان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوی فرداها روان هستیم
پرید از چشمهایم خواب دیروزت
من و تو ، حال تفسیر میان دو غریبه در جهان هستیم
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 14:30  توسط تنهام نذار
|