تنها تر از همه...

دلم پر است پر از لحظه هاي باراني
پرم ز گريه پر از گريه هاي طولانی
***************************************************************
گاه آسان نيست که خندان با جهان ربرو شويم هنگامي که دلي پردرد
شهامتي ميخواهد بس بزرگ بازگشت به خويشتن و دس يافتن به
و بدان که فردا روز ديگري خواهدبود با رهاوردي نواگربتواني
بردبار بماني و فردا را ببيني از نو انساني خواهي شد پر توان تر و با
به اين برد باري توانا بودي

تو که مي داني دردم چيست..
پس چرا درمان نمي کني ...
حتما باز هم حکمتي در کار است...
خدايا آنقدر دوستت دارم که نمي خواهم يک لحظه هم زندگي کنم...
خدايا مي داني که به اندازه هفت آسمانت غم و غصه دارم...
مي گويند اگر خدا را داشته باشي ديگر هيچ غمي نداري ...
اين را مي دانم...
ولي حيف که نمي دانم چرا به من نظر نمي کني ...
يا هم مي کني و من لياقت نظر تو را ندارم...
خدايا اي کاش مرا مثل فرشتگانت مي آفريدي...
اي کاش فرمان بردار تو بودم ...
به همه عالميان مي گويم که خداي من يکي است...
و اين دنيا براي ما پايدار نيست..
همان طور که امام علي(ع)مي فرمايد:
دنيا سراي گذر است نه سراي ماندگار
پس از اين به بعد ديگر دل به اين دنيا نخواهم داد...
ديگر به هيچکس جز تو اي خداي من اعتماد نخواهم کرد...
خدايا نمي دانم با اينکه به من درس داده اي ...
به من عقل داده اي که ديگر اشتباه نکنم...
و از تجربه ها درس آموزم...
ولي دريغا....
مثل نابينايان به آن توجهي نمي کنم..
باز در منجلآب دست و پا مي زنم...
خيلي دوست داشتم.... خيلي دوست داشتم...
که يک روزي با تو اي خدا حرف بزنم و همه غصه هايم را برايت بگويم
ولي....
با اينکه ميدانم کفر است ولي ميخواهم فقط يک لحظه –يک لحظه
ميبيني که يک لحظه هم نمي تواني دوام بياوري...
خداياي مرا ببخش به خاطر اين حرف و همه کارهائي که کرده ام....
هر چه آيد خوش آيد...

شب شد و باز هواي تو پيچيده توي خاطرم
چي کار کنم بيرون نمي ره از سرم نميدونم به کي بگم دلم هوا خواه تو بود
بعد خدا به زير گنبد کبود
نمي دونم چطور دلم اسير زندون تو شد
طفلي دلم که بي خبر نا خوانده مهمون تو شد
نفهميدم برق نگات شبيه يه دنيا بود
نمي دونستم که سرت مونده رو شونه اي هوس!!!!!!!!!!!!!

زندگي شيرين ميشود اگر.................
اشتباهي کرديد معذرت خواهي کنيد در مقابل کارهائي که انجام ميدهيد
هم ديگر را تحسين و ستايش کنيد در گفتن سلام پيش قد م باشيد

هنوز وارد دنيا نشده بودم مي ترسيدم. خدا گفت:"برو" !گفتم:"نه"!
می خوام از تو بنویسم قلمم نمینویسه
کاغذ نامه ی دیشب هنوز از اسم تو خیسه
میخوام از تو بنویسم از تویی که تموم روزای من ، تموم رویاهای من ،
تموم زندگیم و آرزوهام مال توئه . خدای مهربونم تو شاهدی که چقد دوستش دارم .
تو شاهدی که تنها امید من بعد از تو اوست ...
خدای مهربونم ازت ممنونم واسه ی همه ی نعمتهات ... .آره تو واسم بزرگترین نعمتی که
خدا داده ... بزرگترین رحمت ...، یه روز بی خبر اومدی ، بی خبر وارد زندگیم شدی و بی خبر دلمو
بر داشتی و بردی ، حالا ازت میخوام بی خبر منو تنها نذاری ، بی خبر از زندگیم نری و بی خبر دلمو
جا نذاری ... . دیگه واقعا چیزی ندارم واسه اینکه بهت ثابت کنم چقدر دوستت دارم .فقط میتونم بگم
که پیش تو راضی به مرگم ...
" دوست دارم "

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوس باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
چشم آبی تر از آئینه گرفتارم کرد
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
ولی از حال زمین بی خبرم نگذارید







حرفای نگفته ام وازتودلم بیرون بریزم
شقــايـــق گــل هميشـــه عاشــــــق